سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد

مجتمع فرهنگی-مذهبی امام موسی کاظم علیه السلام

عمرو لیث صفارى با چند صد هزار نیروى رزمى و هزاران آمال و آرزو براى جنگ با امیر اسماعیل سامانى از خانه بیرون رفت . هنوز آتش جنگ شعله ور نشده بود که اسب عمرو سرکشی کرده او را نزدیک اردوی امیر اسماعیل آورد و به چنگ سربازان او سپرد !!  به دستور امیر اسماعیل ، عمرو را در خیمه‏اى در کنار لشگر زندانى کردند ، چون شب شد ، از امیر اسماعیل دستور غذا براى عمرو خواستند ، بنا شد غذایى گرم در یک سطل معمولى براى عمرو ببرند ، سطلى از غذاى داغ در حالى که بخار از آن برمى‏خاست برابر عمرو گذاشتند ، در این حال سگى گرسنه سر رسید ، سر به سطل برد ، از داغى غذا پوزه‏اش بسوخت ، با عجله سر از سطل بیرون کرد ، دسته سطل به گردن سگ افتاد ، سطل را با خود برداشته و با شتاب به بیابان روان شد عمرو خنده بلند و تلخى کرد ، زندانبان از او سبب خنده پرسید ، پاسخ گفت : شب قبل رئیس آشپزخانه‏ام از کمبود مرکب جهت حمل آشپزخانه ناله داشت ، دستور دادم صد شتر براى حمل وسایل به شترانش اضافه کنند ، شب گذشته دویست شتر از حمل آشپزخانه‏ام عاجز بودند ، امشب سگى ظرف غذایم را به راحتى برد ، از این جهت خنده‏ام گرفت ، عمرو مدت کمى اسیر امیر بود تا کشته شد و دیگر به خانه برنگشت .


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 1:11 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



راوى مى‏گوید : سالى براى حج آماده شدم ، خدمت حضرت صادق علیه‏السلام رسیدم .فرمود : قصد کجا دارى ؟ گفتم : حج . فرمود : مى‏دانى براى حاجى چه اندازه از ثواب است ؟ عرضه داشتم : نمى‏دانم برایم بگو . فرمود : هرگاه عبد هفت مرتبه خانه را طواف کند و دو رکعت نماز به جاى آورد و صفا و مروه را سعى کند ، خداوند بزرگ شش هزار حسنه به او عنایت مى‏کند و شش هزار سیئه از او محو مى‏نماید و شش هزار درجه به او مى‏افزاید و شش هزار حاجت از او روا مى‏کند ، آن هم حاجت دنیا و آخرت . عرض کردم :
فدایت شوم ، خیلى ثواب است . فرمود : به ثواب بیشتر از این تو را خبر دهم ؟ عرض کردم : آرى . فرمود : قضاى حاجت انسان مؤمنى بالاتر از حج و حج و حج و خلاصه تا ده برابر حج است !!


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 1:10 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



میرزا طاهرِ ملقب به وحید، یکى از وزراى المقتدر باللّه عباسى است او مردى شاعر، ثروتمند، صاحب فرزندان زیاد و یکى از مقربان دستگاه خلافت بود.

وى با همه این اوصاف، شخص مغرور، جاه طلب و گستاخ بود. او علاوه بر، جسارت در برابر علماء و ائمه اطهار -علیهم السّلام- در مقابل قرآن نیز اظهار بى اعتنائى و عناد نموده و در هنگام تلاوت قرآن، بر آیات آن اشکال گرفته و نقض وارد مى کرد. روزى در یک مجلس عمومى، که جمع کثیرى از طبقات مختلف مردم حضور داشتند، از روى تمسخر و استهزاء اظهار داشت: خداوند در قرآن گفته وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ اِلاّ فى کِتابٍ مُبینٍ  انعام 59  هیچ تر و خشکى نیست، مگر اینکه در کتاب مبین و قرآن کریم بیان شده است؛ و بعد خطاب به حاضران گفت: «شما بگوئید، آیا بعنوان نمونه در قرآن مرا یاد کرده است؟ من در هیچ جاى قرآن، نام خود را نیافتم و از من یادى نشده است ». در برابر این کلام توهین آمیز، کسى را یاراى سخن گفتن نبود؛ هیچکس حرفى نزد.

طلبه فاضلى که به ظاهر فقیر و ضعیف مى نمود و در آخر مجلس نشسته بود؛ وقتى این کلام را شنید، اندیشه اى مثل برق، در ذهنش خطور کرده و با توسل به عنایات خداوند بپا خاسته و گفت: «جناب وزیر! اگر اجازه بفرمائید، من پاسخ شما را بگویم.» گفت: «البته که بگو!» طلبه گفت: «بلى نام شما در قرآن هست، بلکه خداوند تبارک و تعالى، بعد از ذکر نام شما چندین آیه هم، در توصیف شما آورده است!»

وحید، با کمال ناباورى و تعجب پرسید: «در کجاى قرآن!؟»

طلبه با شهامت تمام و با لحنى دل انگیز و مناسب، شروع کرد به خواندن آیات قرآن:


«... ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنینَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهیداً ثُمَّ یَطْمَعُ اَنْ اَزیدَ کَلاّ اِنَّهُ کانَ لاَِّیاتِنا عَنیداً سَاُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اَدْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ فَقالَ اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ اِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَاُصْلیهِ سَقَرَ ...» مدثر 11-26


ترجمه: اى رسول ما! مرا با کسى که لقب او وحید است و او را من آفریده ام، واگذار!- و مال فراوان و پسران آماده به خدمت، براى او قرار دادم - وسائل زندگى را از هر لحاظ براى او فراهم کردم .- باز هم طمع دارد که بر او بیفزایم .- هرگز، چنین نخواهد شد؛ چرا که او نسبت به آیات ما، دشمنى مى ورزد.- و بزودى او را مجبور مى کنم که از قُلّه عذاب، بالا رود.-او براى مبارزه با قرآن، اندیشه کرد و مطلب آماده ساخت .- مرگ بر او باد، چگونه براى مبارزه با حق مطلب را آماده کرد؟!- باز هم مرگ بر او، چگونه مطلب و نقشه شیطانى خود را آماده نمود؟!- سپس نگاهى افکند- بعد چهره درهم کشید و عجولانه دست بکار شد- سپس پشت به حق کرد و تکبر ورزید.- و سرانجام گفت : «این قرآن چیزى، جز افسون و سحرى، همچون سحرهاى پیشینیان، نیست.- این فقط، سخن انسان است نه گفتار خدا.» امّا بزودى، او را وارد دوزخ خواهم کرد.

 

وقتى وزیر گستاخ، این آیات نورانى را از زبان آن طلبه پاکدل و متدین شنید؛ آنچنان متاثر شد که گوئى، خداوند متعال این آیات را همان ساعت، مستقیماً در شان او نازل کرد و همان ساعت خود را، در برابر عذاب دردناک الهى، احساس کرد. از همان لحظه، خوف و واهمه، بر جانش شرر انداخته و لرزه بر اندامش افتاد و بعد از سه شبانه روز که در همان حال بسر مى برد؛ در روز چهارم درگذشت.


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 1:5 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



بارزترین نشانه یک موجود زنده، نموّ و رشد است، هر زمان «نمو» متوقّف شود زمان مرگ نزدیک شده است، و هنگامى که موجود زنده در سراشیبى انحطاط قرار گیرد مرگ تدریجى او آغاز گشته، و این قانون بر زندگى مادى و معنوى یک انسان و حتّى یک جامعه حاکم است.

با استفاده از این نکته باید گفت: اگر هر روز گامى به جلو نگذاریم، و از نظر ایمان و تقوا و اخلاق و ادب و پاکى و درستکارى، رشد و تکاملى پیدا نکنیم، و هر سال دریغ از پارسال بگوئیم، گرفتار خسارتى عظیم شده ایم و راه را گم کرده و به بیراهه افتاده ایم، و باید جداً احساس خطر کنیم.

پیشواى بزرگ ما امیر مؤمنان(ع) زیباترین سخن را در این زمینه بیان کرده، و در روایت معروفش مى فرماید:

«مَنْ استوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ» «وَ مَنْ کانَ فِى نَقْص فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ; هر کس دو روز عمرش یکسان باشد گرفتار غبن شده (چراکه سرمایه عمر را از کف داده و تجارتى ننموده، و جز حسرت و اندوه متاعى نخریده است!) و آن کس که در سراشیبى نقصان است، مرگ براى او بهتر است (چراکه لااقل سیر تدریجى نقصان را متوقف مى سازد! و این نعمت بزرگى است!)

اگر عارفان باللّه و سالکان طریق الى اللّه براى هر روزِ سالک، «مشارطه» را در صبحگاهان، و «مراقبه» را در تمام طول روز، و «محاسبه» و سپس «معاقبه» را شامگاهان، لازم مى شمرند به خاطر همین است که رهروان راه حق غافلگیر نشوند و اگر عیب و نقصى در کار آنها افتاده است، به جبران برخیزند و از این طریق هر روز افق تازه اى از انوار الهیّه را به روى خود بگشایند و همچون بهشتیان، صبح و شام شاهد موهبت جدیدى باشند (وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُکْرَةً وَ عَشیّاً)

بنابراین اى عزیز! از حال خود غافل مباش تا در تجارت بزرگ زندگى که سرمایه نفیس عمر با ارزش هاى والا مبادله مى شود و هر انسانى مى تواند سود کلان ببرد به مصداق «إنَّ الانسان لفى خسر» گرفتار خسران نشوى.

از محاسبه حال خود بى خبر نباش، و هر ماه و هر روز به حساب خود رسیدگى کن، پیش از آن که حساب تو را برسند!


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:49 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



همانگونه که می دانیم انسان، ممکن الخطا و در معرض انواع لغزش هاست جز معصومان(ع).

مهم این است که انسان در اندیشه اصلاح خطاهاى خود باشد، و بر خطا و گناه اصرار نورزد، تعصّب و لجاجت را کنار بگذارد، و حسن ظنّ بى مورد به خویشتن و چشم پوشى و اغماض از خطاها و گناهان خود را بزرگترین خطا و اشتباه بداند!

حتّى شیطان با اینکه مرتکب بزرگ ترین گناه و خطا شد و بر حکمت خدا خرده گرفت، و دستور سجده بر آدم را غیر حکیمانه شمرد، و تمرّد و سرپیچى را به آخرین مرحله رساند، اگر پرده هاى تعصّب و لجاجت جلو چشم عقل او را نمى گرفت و بر مرکب کبر و غرور سوار نمى شد، راه بازگشت و توبه به روى او باز بود!

ولى غرور و لجاجت سبب شد که نه تنها توبه نکند، بلکه بار شرکت در گناهان همه گنهکاران را نیز بر دوش کشد، چه بار سنگینى که هیچ کس قدرت تحمل آن را ندارد!

و به همین دلیل مولاى ما امیر مؤمنان على(ع) در خطبه قاصعه از نهج البلاغه او را «فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتِعَصِّبینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرینَ» مى نامد، و به همگان اندرز مى دهد که از حال او عبرت بگیرند که چگونه محصول هزاران سال عبادت و بندگى را به خاطر یک ساعت کبر و غرور و لجاج از دست داد و او را از صف فرشتگان طرد کرد و به «اسفل السافلین» فرستاد.

هان اى عزیز! اگر خطائى از تو سر زد و مرتکب اشتباه یا گناهى شدى، با شجاعت در پیشگاه خدا به آن اعتراف کن، و با صراحت بگو خدایا! اشتباه کردم، مرا ببخش و عذرم را بپذیر، و مرا از دام شیطان و هواى نفس رهائى ده که تو «ارحم الرّاحمین» و «غفّار الذّنوب» هستى.

این اعتراف و تقاضا به تو آرامش مى دهد و راه اصلاح و قرب خدا را به سوى تو مى گشاید.

بعد از آن براى اصلاح گذشته و جبران بکوش، و بدان این کار نه تنها از مقام انسان نمى کاهد، بلکه به عکس ارزش او را بالا مى برد.

راه قرب به خدا راهى است که تکبر و لجاجت برنمى دارد، بسیارند کسانى که مى توانستند از پیشتازان این راه باشند، ولى بر اثر همین رذیله اخلاقى «غرور و لجاج» از راه بازماندند و در تیه ضلالت سرگردان شدند.

کبر و غرور و لجاج نه فقط در طریق خودسازى از موانع اصلى به شمار مى رود بلکه در وصول به مقامات عالیه علمى و موفقیت هاى اجتماعى و سیاسى نیز این گونه افراد راه به جائى نمى برند، آنها همیشه در عالمى از اوهام و خیالات واهى زندگى مى کنند و در همین عالم مى میرند! و عجب این که آنها همیشه عوامل شکست ها و ناکامى هاى خود را در بیرون جستجو مى کنند در حالى که ریشه اصلى بدبختى و ناکامى در وجود خود آنهاست، و این فرا افکنى بر بدبختى و تیره روزى آنها مى افزاید!


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:46 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



دانش بشری از سالها پیش حواس انسان را در پنج عنوان (بینایی، شنوایی، بویایی،

چشایی و لامسه) طبقه بندی کرده می کند و همین حواس پنچگانه هستند که رابطه

گسترده انسان و دنیای اطراف او را شکل می دهند.

در شماره های گذشته به چند مزیت پزشکی پیرامون نظافت دست ناشی از وضو، توجه

یافتیم و اینک به نظافت صورت رسیده ایم که آن نیز در آیه شریفه ی 9 از سوره مبارکه مائده،

به عنوان یک فرمان لایتغیر الهی بر عموم مسلمانان واجب شده است.

در اهمیت نظافت صورت شاید همین یک نکته کافی باشد که چهار حس از مجموع حواس

پنچگانه بشری در وابستگی کامل با صورت به سر می برند. تماس آب که منشا پاکیزگی و

حیات است به صورت علاوه بر محاسن متعددی که از جهت برقراری تعدل ناقل های

عصبی در بدن انسان دارد (و ما در بحث مربوطه، به آن خواهیم پرداخت) از دیدگاه مقابله

با آلودگیهایی که ممکن است، در چشم، بینی، دهان و پوست صورت و ... ایجاد بیماری

کنند مهم است. بخصوص که درمستحبات وضو شستشوی صورت، حین باز بودن چشم،

استنشاق و چشیدن کمی آب، حسن وضو، و همچنین استفاده از شانه و مسواک ذکر

شده است.

با این که دست قدرتمند صنع الهی، چنان ساختمان گوش و بینی و چشم و ... را آفریده

است که خودبخود مقاومت بی نظیری در مقابل آلودگی ها می کنند و روزانه بارها و بارها

بدون آنکه انسان وقوفی پیدا کند، آلودگیها را از خود دور می سازند (مثلا در گوش جریان

موم، در بینی موهای ریز متعدد، در چشم پلک زدن و اشک و ...) اما چنانچه آب نیز در

شستشوی صورت بکار برده شود، ما حصل فعالیت پاک کنندگی اعضای صورت به نتیجه

خواهد رسید. علامه بر اینکه حداقل سه بار شستشوی صورت هر گونه آلودگی محیطی را

نیز از آن خواهد زدود. توجه به این نکته مهم است که دو راه عمده ابتلا به عفونتها (

دهانی و استنشاقی) هر دو مربوط به محدوده صورت هستند.

در هر صورت دستور قرآن مبنی بر شستشوی دستها و صورت قبل از نماز با توجه به این

که این اعضاء معمولا پوشانده نمی شوند (حتی در مورد حجاب خانمها مورد استثناء واقع

شده اند=وجه و کفین) و در نتیجه با وجود اهمیت آنها از نظر تمرکز حس های پنچگانه، در

معرض آلودگی دائمی هستند، می تواند حاوی حکمتهای بی شمار باشد، که در سطور

گذشته با اختصار، به مشتی نمونه خروار اشاره شد.


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:43 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



بر سینه‌ی فضل‌بن یحیی برمکی بیماری ناراحت‌کننده‌ای پدید آمده بود، از دوستان خود سؤال کرد:
 بیماری‌

بهترین طبیب در عراق، شام، خراسان، و شیراز چه کسی است؟ گفتند: جاثلیق که ساکن شیراز است.


فضل‌بن یحیی با تشریفات مخصوص از او دعوت کرد تا به بغداد بیاید، جاثلیق دعوتش را قبول کرد و به بغداد آمد معالجه‌ی او را شروع کرد و آنچه در مورد این بیماری می‌دانست به کار بست، اما کوچکترین نتیجه‌ای به دست نیامد.به ناچار روزی به فضل‌بن یحیی گفت:


من از معالجه شما ناتوانم زیرا هر چه دوای مربوط به این بیماری بود به کار بستم، ولی بی‌اثر بود ،گمان می‌کنم که نارضایتی پدرتان از شما، موجب این بیماری است که اگر چنین است رضایت او را جلب کن تا من درد شما را معالجه کنم.


فضل‌بن یحیی می‌دانست که پدرش از او رضایت ندارد، به ناچار شبانه برخواست و به خانه‌ی پدر رفت و خود را به قدم‌های وی انداخت و از او رضایت خواست و به هر حال از پدر رضایت گرفت و به جاثلیق اعلام کرد، جاثلیق نیز او را با همان دارو‌های قبلی مداوا نمود، طولی نکشید که او بهبود یافت و راحت شد.


فضل از جاثلیق پرسید: شما از کجا دانستی که پدرم از من ناراضی است و سبب عدم بهبودی‌ام، نارضایتی اوست؟


جاثلیق گفت: وقتی معالجاتم بی‌اثر شد، دانستم که شما از جایی ضربه خورده‌ای، چند روزی زندگی‌ات را تحت نظر و بررسی قرار دادم، دیدم همه از شما خشنودند و صدقات و دستگیری‌ات از مستمندان و بیچارگان زیاد است، علّتی بدستم نیامد تا این‌که شنیدم میان شما و پدرت، کدورتی است؛ دانستم که نارضایتی پدر، سبب این درد است و تا جلب رضایت او نشود، معالجه ممکن نیست.


نکته: از این حکایت معلوم می‌شود که منشأ بعضی از بیماری‌ها، اذیت و آزار دیگران مخصوصاً کسانی که احترام آنها مانند والدین واجب است، می‌باشد...


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:39 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



یـکـى از نقاشان بزرگ روزگار , در کودکى , هنگامى که به مدرسه مى رفت , بسیار نامرتب و شلوغ بـود .
نـه خـود درس مـى خـواند و نه مى گذاشت سایر شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند .
روزى استاد او را به حضور طلبید تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازیگوشى و سهل انگارى را به او گوشزد نماید .
در حینى که شاگرد تنبل را نصیحت مى کرد , مشاهده نمود که وى با قطعه زغالى , روى زمـیـن , تـصـاویرزیبایى را نقش مى زند .
استاد با تجربه به فراست دریافت که آن کودک براى نـقـاشـى آفریده شده است .
براى همین با پدرش صحبت کرد و او را به تغییر دادن رشته ی تحصیلى فـرزنـدش تـرغـیـب نمود .
بعدها که آن کودک , نقاش بزرگى شد , صحت پیش بینى آن آموزگار هوشمند , پدیدار گردید .
از ادیسون پرسیدند که چرا اکثر جوانان به قله هاى موفقیت دست پیدا نمى کنند؟ وى جواب داد: چون در مسیرى که استعدادش را دارند گام نمى زنند .


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:38 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



مرحوم شهید آیة اللّه حاج شیخ فضل اللّه نورى را در زمان مشروطه به دار زدند.
این مجتهد عادل انقلابى , علیه مشروطه ی غیرمشروعه آن زمان قد علم کرد.
با این که اول مشروطه خواه بود, اماچون مـشـروطـه در جـهت اسلام نبود, با آن مخالفت کرد.
عاقبت او راگرفتند و زندانى کردند.
شیخ پـسرى داشت .
این پسر, بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند.
یکى از بزرگان گفته بـود, مـن بـه زندان رفتم و علت را از شیخ فضل اللّه نورى سؤال کردم .
ایشان فرمود:خود من هم انتظارش را داشتم که پسرم چنین از کار درآید.
چـون شـیخ شهید, اثر تعجب را در چهره آن مرد دید, اضافه کرد:این بچه در نجف متولد شد.
در آن هـنگام مادرش بیمار بود, لذا شیرنداشت .
مجبور شدیم یک دایه  براى او بگیریم .
پس از مـدتى که آن زن به پسرم شیر مى داد, ناگهان متوجه شدیم که وى زن آلوده اى است , علاوه بر آن از دشمنان امیرالمومنین (ع ) نیز بود.... کـار ایـن پـسـر به جایى رسید که در هنگام اعدام پدرش کف می زد.
آن پسر فاسد, پسرى دیگر تحویل جامعه داد به نام کیانورى که رئیس حزب توده شد.


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:36 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



پهلوانى از بیابانى مى گذشت .
خرسى را دید که در تله اى گرفتار شده بود.
پهلوان خرس را نجات داد.
خـرس نـیز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.
روزى حکیمى به پهلوان گفت : خرس یک حیوان نااهل است .
دوستى با نااهلان نیز روا نیست .
به دوستى خرس دل مبند.
پـهلوان سخن حکیم را گوش نکرد.
تا آن که روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابیده بودند.
از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.
خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى کرد, باز مگس مى آمد و او را آزار مـى داد.
سـرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.
چون دیـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـکـشـد, در نـتـیجه سر پهلوان , زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد.
این بود نتیجه ی دوستى با خرس که به دوستى خاله خرسه معروف است .


+نوشته شده در دوشنبه 89/1/23ساعت 12:34 صبحتوسط مجتمع آموزشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز | نظرات ( ) |



   1   2      >